داستان از اونجا شروع شد که مامان پرسید پسره ازش خبری نشد ؟ خبری داری ازش
نگاش کردم گفتم نه . گفت : ا؟ گفتم : گور باباش
گفت افرین ٬ پیشرفت میبینم
گفتم اره دیگه پس چی بگم
گفت : این که مثلا خدا پیغمبر سرش میشد اینکارو کرد چه برسه به بقیه .
با احساسات یه دختر بازی کرد وقتی میدونست نمیشه نباید ادامه میداد.
هیچی نگفتم
رفتم توی اتاقم ...
حالم گرفته شده بود ...
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی