خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از اونجا شروع شد که مامان پرسید پسره ازش خبری نشد ؟ خبری داری ازش

نگاش کردم گفتم نه . گفت : ا؟ گفتم : گور باباش

گفت افرین ٬ پیشرفت میبینم

گفتم اره دیگه پس چی بگم

گفت : این که مثلا خدا پیغمبر سرش میشد اینکارو کرد چه برسه به بقیه .

با احساسات یه دختر بازی کرد وقتی میدونست نمیشه نباید ادامه میداد.

هیچی نگفتم

رفتم توی اتاقم ...

حالم گرفته شده بود ...

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

صفحه بندی