خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که به روناک زنگ زدم ، دلش پر بود از بچه ها ، از هزینه های خانه مجردی .

اوضاعش با دوست پسرش خوب پیش میرفت.

گفت چهارشنبه مامانم اینا رفتن ییلاق ، منم گفتم بیا خونمون باهم شام بخوریم. گفتم دهنت سرویس ، چه دلی داری تو.

گفت وااای تمشک، از استرس مردم. بابام گفت هفت صبح میام ، منم شیش و نیم ساعت گذاشتم بیدارش کردم، بیست دقیقه بعد بابام کلید انداخت اومد داخل ...

همین قدر آسان!

یکهو پرسید برنامه ات برای تولدت چیه؟

گفتم : هیچی فعلا. ،نمیدونم شمالم یا تهران

گفت یعنی چی؟ تولدته ، چیکار.میخواد برات کنه؟

گفتم فکر نکنم تهران باشع.

دروغ گفتم اره ، چون نمیخوام بهشون بگم.

شاید از روی خجالته ، شاید حس میکنم شکست خوردم . دوست دارم وقتی اروک گرفتم بیان بگن ما که از اول گفتیم...

همچنان تنهام

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:45

صفحه بندی