داستان از آنجا شروع شد که به روناک زنگ زدم ، دلش پر بود از بچه ها ، از هزینه های خانه مجردی .
اوضاعش با دوست پسرش خوب پیش میرفت.
گفت چهارشنبه مامانم اینا رفتن ییلاق ، منم گفتم بیا خونمون باهم شام بخوریم. گفتم دهنت سرویس ، چه دلی داری تو.
گفت وااای تمشک، از استرس مردم. بابام گفت هفت صبح میام ، منم شیش و نیم ساعت گذاشتم بیدارش کردم، بیست دقیقه بعد بابام کلید انداخت اومد داخل ...
همین قدر آسان!
یکهو پرسید برنامه ات برای تولدت چیه؟
گفتم : هیچی فعلا. ،نمیدونم شمالم یا تهران
گفت یعنی چی؟ تولدته ، چیکار.میخواد برات کنه؟
گفتم فکر نکنم تهران باشع.
دروغ گفتم اره ، چون نمیخوام بهشون بگم.
شاید از روی خجالته ، شاید حس میکنم شکست خوردم . دوست دارم وقتی اروک گرفتم بیان بگن ما که از اول گفتیم...
همچنان تنهام
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی