- تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:18
داستان از آنجا شروع شد که گفت این دختر اصلا دهن لقه پشت سر همه حرف زده ٬ حتی پشت سر تو .ابروی اون ابروئه ٬ آبروی ما آبرو نیست ٬ من آبروشو میبرم ... همه چیو میگمگفتم به هیچ جام ! هر چی بگه به خودش برمیگرده ...ساعت ها گذشت کنجکاوی امان نداد و پرسیدم چی گفته؟ با ارزشش هاشو بگوگفت : من نمیخخوام دوستیتو ...
شهریوری:) - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:18
همیشه و هر سال همین طور بوداز ۲۸ شهریور تبریک میگفتن تا ۳۰ ام هیشکی ۳۱ ام رو یادش نمیمونه...انگار ادم وقتی عدد سنش میره بالا کمتر براش اهمیت داره کی چی میگه کی کی تبریک میگه ...انقدر سرت گرمه که یادت میره تولدت کیه!پ ن : امسال دوستای قشنگم توی دورترین نقطه ی جغرافیایی نسبت به من لطف کردن و با هماهنگ...
19 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
داستان از آنجا شروع شد که به روناک زنگ زدم ، دلش پر بود از بچه ها ، از هزینه های خانه مجردی .اوضاعش با دوست پسرش خوب پیش میرفت.گفت چهارشنبه مامانم اینا رفتن ییلاق ، منم گفتم بیا خونمون باهم شام بخوری
+۲۰ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
داستان از انجا شروع شد که مامان گفت : عاشق شدی دیگه ! معلومه ... ول کن این عشقو گفتم : به جای اینکه پشتم باشی ! اینجوری میگی . باید بهم کمک کنی نه اینکه با یه جمله بگی ولش کن .یهو اروم تر گفت : اگه می
+21 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
بوی پاییز میاد نه ؟+ تو عاشقی ٬ بوی پاییزو حس میکنی خندیدم ...نه واقعا بوی پاییز نمیاد؟
+۲۲ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
طول میکشه تا بخوای یکیو از ذهن ات بیرون کنی ٬ چه برسه دلت ...
مهر ماه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و انتظار من در اولین روز پاییز پایان یافت
+۲۳ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
اولین باری که صداشو شنیدم ٬ کفم برید صداش خیلی دلنشین بود ... بعدها دوست داشتم بارها و بارها صداشو بشنوم ...و جالب تر اینکه هر بار هم برام جذاب بود ...و بدتر از اون دیگه صدایی نیومد که منو این همه به وجد بیاره ...
+۲۴ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
داستان از اونجا شروع شد که مامان پرسید پسره ازش خبری نشد ؟ خبری داری ازشنگاش کردم گفتم نه . گفت : ا؟ گفتم : گور باباش گفت افرین ٬ پیشرفت میبینم گفتم اره دیگه پس چی بگمگفت : این که مثلا خدا پیغمبر سرش میشد اینکارو کرد چه برسه به بقیه .با احساسات یه دختر بازی کرد وقتی میدونست نمیشه نباید ادامه میداد.ه...
+۲۵ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:45
نمیدونم دارم مراتب لاشی بودن رو طی میکنم یا نه ولی احساس میکنم دور شدم از اون چهارچوب سفت و سختم .و واقعا محیط خیلی ریز روی ادم تاثیر میذاره...داشتم اونروز به دغدغه های روناک و دوست پسرش فکر میکردم .
+2 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
+ "جوری مریض شدم که کل خاطرات بچگیم تا همین الان از جلو چشمام رد شده ..."
+۳ - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
بهش میگم چی شده؟+ به جای اینکه به حساب اداره یک میلیون تومن بدهیم رو بریزم ٬ به حساب محک ریختم .گفتم : فدای سرت ٬ نوش جونشون + یک میلیون تومن ؟ چند روز هست نه من حرفی میزنم ٬ نه اون چیزی میگه من مریض جسمی ام اون روحی ...
+4 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
داستان از آنجا شروع شد که از بوی رنگ به تراس رفتم ٬ موهایم باز و روی شانه هایم بود ٬ چهره ام رو به سفیدی میرفت ٬ چشمانم میسوخت و به زور باز میشد ٬ خواستم کمی هوا بخورم .دیدم توی کوچه ماشین آمبولانس ای
+5 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
دیروز رفتم جزوه هامو پرینت بگیرم ٬ ۳۶ تومن شد !نگم براتون کلی سوختم ...برای جزوه ۳۶ تومن ؟ +آهنگ shape of my haert رو بشنوید - نسخه ی اصلی ـ+ سلیقه ی من هم در سریال هم اهنگ همه پسند نیست ...سریال اناتومی گری رو همچنان دنبال میکنم ... گیم اف ترونز بین نیستم ...
+۶ - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
داستان از آنجا شروع شد که خودم خودم را حس نمیکردم. به یک درجه ای از دلگرفتگی رسیده بودم که حتی گله هم نمیکردم . میدانستم ناراحتم ٬ اما انگار گاهی ادم به یک جایی میرسد که می گذرد ٬ هی میگذرد و در نهایت یک تصویر نا مفهومی از ناراحتی ته ذهنش دارد و نای گله گذاری را نه.به جواب های کوتاه رسیده بودم . با ...
+7 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
اولش یکمی ناراحت بودم ٬ هر چی میخوندم انگاری در جهت عکس حرکت میکردم.جمعه بود و استرس فکر کردن به سه تا امتحان پشت سر هم داشت اعصابمو بهم میریخت .نمیدونستم اول امتحان شنبه رو بخونم یا دوشنبه رو یا سه ش
+8 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
قسمتی از مکالمات کوتاه و مفهومی من :+ من پیش ایفون وایسادم ٬ الان یکی میاد میگه داری با کی دل میدی قلوه میگیری؟من : من دل میدم تو میگیری یا تو دل میدی من میگیرم ؟ کدومش ؟+ اره خیلی وقته دل و قلوه ایی
+9 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
داستان از انجا شروع شد که بعد از اتمام امتحانات خلاف تصور بدون استراحت کافی باید برای برنامه های تابستانی ام اقدام میکردم.یک حس عجیب فشردگی داشتم . نیازمند یک خواب کافی ...جالب تر آنکه تا نیمه ی تیر ر
+۱۰ - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
گفت : من وقتایی که فکر میکنم ٬ تصور میکنم که قراره نباشی ٬ بغضم میگیره ٬ حتی شاید گریه ام بگیره .الانم که مثلا شادم ٬ چون میدونم هستی . اگه بری من خیلی اذیت میشم اما از طرفی این چند شب کابوس میبینم .
+11 - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 23:28
داستان از انجا شروع شد که ارزو گفت : گریه کردی؟سرمو تکون دادم ...اره کارتن های وسایل را بسته بندی میکردیم و حرف میزدیم .گف : خانم ز _مسئول خوابگا_ خیلی ازت تعریف کرد ٬ همش میگه چقدر این دختر خوبهزهره