داستان از آنجا شروع شد که از بوی رنگ به تراس رفتم ٬ موهایم باز و روی شانه هایم بود ٬ چهره ام رو به سفیدی میرفت ٬ چشمانم میسوخت و به زور باز میشد ٬ خواستم کمی هوا بخورم .دیدم توی کوچه ماشین آمبولانس ایستاده ٬ آن هم دو تا . دقیقا دم در ما . کنجکاوانه نگاهشان کردم ٬ که یک ۲۰۶ با یک سرنشین مرد ٬ بالا را نگاه کرد ٬ و سرعتش را کم و نزدیک خانه ی ما که رسید تقریبا ایستاد و باز هم بالا را نگاه کرد .
دیگر طاقت نیاوردم ٬ گفتم چیو نگاه میکنی !؟
همچنان خیره بود که نگاهم به دستش افتاد !!!
قلبم ایستاد ٬ تقریبا دویدم داخل خانه ……..
پسرک عوضی ٬ زیپ شلوارش را پایین کشیده بود و آلت تناس*ی اش را تکان میداد …
نمیفهمم !
این روزها و این اتفااقات را نمیفهمم
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی