داستان از انجا شروع شد که مامان گفت : عاشق شدی دیگه ! معلومه ... ول کن این عشقو
گفتم : به جای اینکه پشتم باشی ! اینجوری میگی . باید بهم کمک کنی نه اینکه با یه جمله بگی ولش کن .
یهو اروم تر گفت : اگه میدونستم میشه کاری کرد حتما کمکت میکردم . ولی این ادم عرضه نداره ٬ مال این حرفا نیست . اما خب تا اخر عمرشم تورو یادش نمیره ٬ همیشه یه گوشه ی ذهنش هستی.
نگاهش کردم ... همان حرفایی که همه میگفتند . ولی از دهان مادر شنیدن یک ابهتی داشت .انگار راحت میتوانست بگوید : تمشک ٬ بگو گور باباش ...
گفت : من دوست ندارم بعدش بیای گریه کنی بگی مامان اشتباه کردم ...
شاید باور کردنی نباشد اما همین که انقدر راحت حرف زد و گوش داد برایم ارزشمند بود .
+ یکمی دل گرفته ام . اما حالم خوب است .
+ تمرین پیانو ام خوب پیش میرود ٬ رفته ایم در گام دو ماژور قدم میزنیم .
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی