گفت : من وقتایی که فکر میکنم ٬ تصور میکنم که قراره نباشی ٬ بغضم میگیره ٬ حتی شاید گریه ام بگیره .
الانم که مثلا شادم ٬ چون میدونم هستی . اگه بری من خیلی اذیت میشم
اما از طرفی این چند شب کابوس میبینم . عذاب وجدان تورو ندارم ٬ مادرتو ندارم ٬مادرمو ندارم ٬ عذاب وجدان بابات رو دارم . احساس میکنم دارم به بابات خیانت میکنم
من هیچگونه سو پیشینه ای ندارم . یعنی نمیتونم بگم من به این دلیل این کارو کردم که خانواده ام ال بودن ... یا قبلا کسیو اذیت کرده باشم یا سرکار گذاشته باشم ٬ نمیدونم میفهمی یا نه
برام خیلی سنگینه
دوست ندارم در زمان زندگی کنم و بهش فکر نکنم . دوست دارم در لحظه اتفاق بیوفته بدون فکر کردن .
گفتم : ولی من دوست دارم قبلش بدونم و خودمو اماده کنم ٬ چون دوست ندارم اسیب ببینم .
بغضم گرفته بود ٬ توی چشمام اشک جمع شد
گفت : اره میدونم . خودمم اگه توی لحظه اتفاق بیوفته ٬ بعدش خیلی داغون میشم ...
گفتم : زودتر خدافظی کنیم ٬ برو خونتون ٬ برووو ٬ داره گریه دار میشه
خندید
خیلی معمولی خدافظی کردیم و اشک های من سرازیر شدن
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی