داستان از انجا شروع شد که ارزو گفت : گریه کردی؟
سرمو تکون دادم ...اره
کارتن های وسایل را بسته بندی میکردیم و حرف میزدیم .
گف : خانم ز _مسئول خوابگا_ خیلی ازت تعریف کرد ٬ همش میگه چقدر این دختر خوبه
زهره هم اتاقیم گفت : خانم ز پرسیده ازم تمشک دوست پسر داره ؟
گفتم : نمیدونم!
گفته : میدونم داره ٬ ولی اصلا تا حالا ندیدم از ماشین کسی پیاده شه ٬ یا با کسی باشه ٬ با کسی بره و بیاد
خیلی دختر خوبیه
نگاه ارزو کردم و گفتم : چه فایده !
من دلم از یه جا دیگه پره ٬ خوب بودنم بخوره توی سرم...
این حرفا واسه من چی میاره؟
+ ارزو گفت : تمرکز کن روی درست ٬ مدرکت رو بگیر ٬ برو سفر و فقط لذت ببر ...
++ به قدری دل گرفته ام که خدا میدونه
مدتیه اصلا حرف نمیزنم .
حتی توی سرمم نمیچرخه
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی