خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از انجا شروع شد که ارزو گفت : گریه کردی؟

سرمو تکون دادم ...اره

کارتن های وسایل را بسته بندی میکردیم و حرف میزدیم .

گف : خانم ز _مسئول خوابگا_ خیلی ازت تعریف کرد ٬ همش میگه چقدر این دختر خوبه

زهره هم اتاقیم گفت : خانم ز پرسیده ازم تمشک دوست پسر داره ؟

گفتم : نمیدونم!

گفته : میدونم داره ٬ ولی اصلا تا حالا ندیدم از ماشین کسی پیاده شه ٬ یا با کسی باشه ٬ با کسی بره و بیاد

خیلی دختر خوبیه

نگاه ارزو کردم و گفتم : چه فایده !

من دلم از یه جا دیگه پره ٬ خوب بودنم بخوره توی سرم...

این حرفا واسه من چی میاره؟

+ ارزو گفت : تمرکز کن روی درست ٬ مدرکت رو بگیر ٬ برو سفر و فقط لذت ببر ...

++ به قدری دل گرفته ام که خدا میدونه

مدتیه اصلا حرف نمیزنم .

حتی توی سرمم نمیچرخه

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: سه شنبه 11 تير 1398 ساعت: 23:28

صفحه بندی