داستان از انجا شروع شد که بعد از اتمام امتحانات خلاف تصور بدون استراحت کافی باید برای برنامه های تابستانی ام اقدام میکردم.
یک حس عجیب فشردگی داشتم . نیازمند یک خواب کافی ...
جالب تر آنکه تا نیمه ی تیر را برنامه ی دقیقی داشتم و هر از چندگاهی از داشتن این برنامه خوشحال بودم.
شب حدود ساعت یازده زنگ زد . کمی حرف های معمولی زدیم . پرسید فردا ساعت چند میای تهران؟
گفتم : اتفااقا میخواستم بدونم برنامه ات چیه ٬ ببینم میتونم ببینمت .
گفت : ساعت نه که دندون پزشکی ام ٬ دوازده تا پنج جلسه .
گفتم : خب پس برنامه مون به هم نمیخوره
گفت : نه خب تو بگو چه ساعتی میای ٬ تا ساعت هشت هوا روشنه!
گفتم یعنی چی؟ خندیدم....
میخواست به زور برنامه اش را طبق معمول یک جوری بپیچد و بیاید دنبال من .
گفتم راستشو بگم؟ گفت : اره اره ارهه
گفتم : من سه هفته اس تورو ندیدم ٬ توی این سه هفته خیلی فکر نکردم و منتظر بودم تو اون حرفایی که میخواستی رو بزنی و میدونم فردا توی اون یه ساعت فقط میخوای منو برسونی و بری و حرفی نمیزنی و اینجوری من بیشتر حرص میخورم ضمن اینکه با استرس میای ٬ چون دوباره باید برگدی پیش دکتر . پس بنابراین خودم برم خونه بهتره.
گفت : اره از این جهت حق با توئه ولی خب خیلی دوست دارم ببینمت البته داغون شدما
گفتم : دلم برات تنگ شده
گفت : واقعا ؟ بلند خندیدم ... گفتم : اره واقعا
گفت : منم دلم برات تنگ شده ... بین هر کلمه یک مکث داشت انگار که سختش بود گفتن این جمله
گفتم : چقدر سخت شده گفتنش ...گفت : اره گفتم : چرا ؟
گفت : مفصله ولی خودمون خواستیم ... گفتم : اره میدونم...
گفتم : ببین ٬ من تا سیزده تیر مسافرتم ٬ اگه میخوای منو ببینی و بهم بگی که من نمیتونم برات ادم خوبی باشم و زندگی و فرصت های زندگیتو میگیرم و غیره ٬ بگو من برم سفر و خودمو اماده کنم برای شنیدن این حرفا ... اگه نه که هیچی
گفت : ببین خیلی مفصله
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی