داستان از آنجا شروع شد که گفت این دختر اصلا دهن لقه پشت سر همه حرف زده ٬ حتی پشت سر تو .
ابروی اون ابروئه ٬ آبروی ما آبرو نیست ٬ من آبروشو میبرم ... همه چیو میگم
گفتم به هیچ جام ! هر چی بگه به خودش برمیگرده ...
ساعت ها گذشت کنجکاوی امان نداد و پرسیدم چی گفته؟ با ارزشش هاشو بگو
گفت : من نمیخخوام دوستیتو خراب کنما :)))) بعدش تعریف کرد !
جمله ی اول خنده ام انداخت ...
حرفهایی که به اصطلاح پشت سرم گفته بود ٬ یه جورایی مسکنی بود برای درست نشان دادن اشتباهات خودش . مثلا اینکه بگویند این تمشک را میبینی ؟ خب خودشم میپیچونه و نمیگه !
ناراحت نشدم راستش
بیشتر یاد کسی افتادم که هم سفر دوران جوانی ام بود .
و یک سوال در ذهنم گذشت :
همه ی ما جنبه ی دانستن حقیقت را داریم؟
همه ی ما میتونیم بدون هیچ تفکری بدانیم که تمشک چه کارها کرد ؟
و اینکه پشیمان نبودن از کاری اشتباه ٬ لذت ش را دووبرابر میکند
من از انچه انجام دادم ناراضی نیستم .اما نمیگویم اگر زمان برمیگشت انجام میدادم :)
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی