داستان از آنجا شروع شد که خودم خودم را حس نمیکردم. به یک درجه ای از دلگرفتگی رسیده بودم که حتی گله هم نمیکردم .
میدانستم ناراحتم ٬ اما انگار گاهی ادم به یک جایی میرسد که می گذرد ٬ هی میگذرد و در نهایت یک تصویر نا مفهومی از ناراحتی ته ذهنش دارد و نای گله گذاری را نه.
به جواب های کوتاه رسیده بودم . با لبخند های گاه به گاه و مصنوعی
آنقدری که حتی از او هم گله نمیکردم
… یک سری چیزها سر جایشان نیست و من میدانم و باز هم سکوت میکنم …
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی