خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که قرار شد صبح جمعه برویم سد ذوات …
شلنگ آسمان جوری باز شده بود که رفتیم اما آنقدر خلوت بود و همه جا پر از آب که راه رفته را برگشتیم …
آمدیم خانه و تخم مرغ را خوردیم و خوابیدیم تا ساعت سه بعد از ظهر ….
ساعت سه بیدار شدیم و سوئی شرت بچه ها را پوشیدم و ذغال را برداشتم و رفتم که آتیش را به پا کنم . فکرم مشغول بود . مشغول زندگیم . مشغول انتخابم . مشغول روزهایی که دارد میگذرد …
ذغال ها را توی منقل گذاشتم و الکل را ریختم و کبریت کشیدم . توی حال خودم در فکر بودم که دیدم ذغال ها داغ شده اند … یکی از ذغال ها خیلی بزرگ بود ٬ سیخ را برداشتم تا نصفش کنم ٬ دو ضربه روی ذغال که زدم ٬ ذغال منفجر شد و صدای مهیبی داد و چسپید به لبم ! نسوختم ! به گردنم و کمی پایین تر از چشمم هم چسپید ٬ ذغال را جدا کردم و شوکه بودم .
ترسیدم کمی . شاید از افکارم . لبم تاوم زد من همچنان کنار اتیش درفکر بودم .
جز عجیب ترین اتفاقات روز بود .
جوجه ها را روی منقل چیدیم و من مراقب بودم که صین پرسید : تمشک تو عرق نمیخوری ؟ گفتم : نه ٬ من نه سیگار میکشم نه قلیون نه عرق ٬ راستش هیچ دوستشون ندارم .
گفتن : خیلی حال میده ٬ جوجه با عرق معروفه دیگه ! میگن جوج بزنیم با عرق سر منقل !
برای من جذاب نبود و خوشحال بودم که هنوز برای من و خوانواده ام قبح دارد .

من سیگار دوست ندارم اما دوستان سیگاری دارم .
قلیون هم دوست ندارم ولی قلیون سرا و کافه های زیادی را رفته ام .
همیشه برایم مهم بود که دوستانم نه سیگاری باشند نه قلیونی و نه مشروب خور
ولی از یک جایی به بعد آدم تسلیم می شود .

روناک میگفت : اگه طرف مقابلت سیگاری بود چی ؟ گفتم : قبول نمیکنم نمیتونم قبول کنم
گفت : گه نخور ! تو دوستش داشته باشی هر کاری میکنی و همه چیو قبول میکنی
گفتم : عمرا ! فعلا که سیگاری نیست
گف :چون نیست اینو میگی ٬ اگه بود قبول میکردی …

+ گفتم از سیگار متنفرم ؟ خیلی خیلی خیلی


++ یکمی دلم یه جوری شده ! یکمی کدر

+++ بعد از قریب ده سال به داداشم گفتم تورو جون مامان کمکم کن …

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی