داستان از انجا شروع شد که دوباره شروع کردیم . حس هایی که در زمستان خوابانده بودمش را در بهار بیدار کردم .
از میدان تجریش به سمت باغ فردوس میرفتیم . نمای کوه ها و مه آن بالا ٬ این ارزو که ای کاش انجا بودیم را خیلی پر رنگ میکرد . از گزینه های روی میز میگفت . از یک کافه نزدیک دربند . که گویا اشنا هم بود . میگفت : من همیشه میرم اونجا ٬ یه جای خیلی دنج ٬ روی تپه … چایی بخوری… نمیدونی جقدر عالیه . من با بچه ها زیاد رفتم . منتها هیچوقت …. پریدم وسط حرفش امممممم نرفتی ! خندید گفت اره مثلا اگه با تو برم کلی تعجب میکنن . تا حالا هیچ دختری رو نبردم اونجا . لبخند زدم . گفتم : چقدر راهه ؟ گفت : بریم تا اونجا بیست دقیقه ٬ از اونجا هم باید یه ۴۰ دقیقه ایی بریم ! گفتم : خب پس …
در آن هوای بهاری که دلبری میکرد روی یک نیمکت نشستیم . از مراسم سوم عموی مرحومش گفت . همیشه در مراسم های ترحیم ٬ اتفاقات خنده داری می افتد . کلی گفتیم و گفتیم و گفتیم . اذان که گفت ٬ برگشتیم امامزاده صالح و نماز را خوانیدم و رفتیم به سمت ماشین .
بحث جدی شده بود از خانواده ام ٬ پدری و مادری پرسید. از خانه مان . از ماشین از هر انچه که میتوانست پرسید . به اختلاف طبقاتی فکر میکرد . فکرش را میخواندم . زیبایی ولیعصر بهترین پشت زمینه ی ممکن برای حرفهایمان بود . رفتیم اتوبان چمران و حرف خیلی جدی تر شد .
یکهو برگشتم رو به رویش و گفتم : اینهمه اسمون ریسمون میکنی ٬ اصلا میخوای بریم به مامانت بگی این دختر رو از کجا پیدا کردم ؟
گفت : اینم مسئله اییه که باید بهش فکر کرد . ولی خب اختلاف طبقاتی هم هست . شما ۱۴۰ متر ما حدود ۹۵ متر ….
اولین بار در زندگی ام حس خجالت در من تبلور کرده بود . اصلا حرفهایم را نمیتوانستم بزنم . نگاهش که میکردم خوشحال بودم . از حضور در کنارش خوشحال بودم و دوست داشتم برگردم و بگویم : خیلی دوستت دارم . اما نگفتم . چند بار تا نوک زبانم امد ولی بیرون نشد !
دلم یک لرزش خاصی پیدا کرده بود که برای خودم این حس خیلی زود و تعجب اور بود . به روزی که نشود فکر کردم . ما که کل ماجرا نبودیم . خانواده هایمان هم بودند … اختلاف ما فقط طبقاتی نبود .
موضوعی در میان بود که من کوتاه نمی امدم . میگفت : مذاکره میکنیم . میگفتم : نه جان تو راه نداره …
میگفت : حالا بعدا حرف میزنیم . این جملاتش خیلی نرم و با حس خاصی ادا میکرد ٬ نرم نمی شدم اما دلم برایش میرفت . در این مواقع یا بیرون را نگاه میکردم یا جلو را . هر بار هم با گفتن : اصلا ٬ شالم را درست میکردم !!!
نزدیک خانه مان ماشین را پارک کرد .
صندلی اش را عقب داد و چرخید رو به رویم . منم کمی متمایل نشستم و درباره ی قیمت خانه حرف زدیم که فلان جا کم کم متری ۳۵۰۰ هست و رهن کامل یه خونه ی ۷۵متری ٬ تو که زیر ۷۵ متر نمیای ! کم کم توی پایین ترین جا بشه ۷۰ میلیون … من که ندارم . گفتم : تو هنوز جوونی ٬ کلی فرصت داری توی زندگیت چراالان میخوای ازدواج کنی ؟ گفت : یعنی نکنم ؟ گفتم : اینو من نباید بگم … گفت : خب نه ٬ نظر بده …
گفتم :چرا ٬ ازدواج کن اگه واقعا ارزش داره …منظورم خودم بودم . گفتم : من هیچی ٬ شاید من یک ادمم که میام توی زندگی تو که یه چیزی بگم و برم . اما جسارت بخرج بده ٬ برای به دست اووردن ٬ جا نزن. بعضی وقتا ارزش اینو داره که بمونی و نترسی .
یک جاهایی از حرفهایم فقط نگاه میکرد . نگاهی ممتد که من رویم را طرف دیگری میکردم…
داشتم پیاده میشدم ٬ گفتم : اگه به نتیجه رسیدی بهم پیام بده .
انگار که او بود و دیگر هیچ نبود
+ پ ن : انگار جز خصوصی زندگیم شده بود که وقتی ستاره اومد خونمون ٬ خیلی جاهاشو براش تعریف نکردم . مثل الان …
+عاشق نشده باشم !
+جو ندم هان ؟
هجدهم فروردین ۹۷
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی