خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که تمام تلاشم را برای بهتر شدن رابطه ام در پیش گرفتم . در اغلب موارد مشورت می گرفتم و اطلاعاتم را در رابطه با بهبود رابطه مان بهتر و بهتر می کردم . به کسی که دوستش داشتم متعهد شدم و هیچ رابطه ی موازی با آن را پیش نگرفتم . نگاهم به سمت هیچ کس دیگری نچرخید و حتی در زمان دوری و با وجود موقعیت های متعدد باز متعهد ماندم .
اسفند ماه با تمام دغدغه هایی که از بهمن همراهمان شده بود شروع شد . هفته ی اول دانشگاه را فقط به عشق اینکه اخر هفته میبینمش ٬ گذراندم . …
میان مکالمات گاه خسته کننده و روتین مان هنوز هم دلبستگی موج میزد . از شنبه تا چهارشنبه دانشگاه بودم و تمام انرژی ام صرف درس میشد .
شب ها سی دقیقه ایی با هم حرف میزدیم و از روزمرگی مان تعریف میکردیم .
اما داستان از آنجا شروع شد که گفتم : اگه یک روزی مستقیم و غیر مسقیم بفهمم که فلان راز من رو چه با ذکر منبع چه گفته باشی فلان دوستم یه جایی گفته باشی و نقل قول کرده باشی ٬ هیچوفت نمیبخشمت …
گفت : ببین تمشک ٬ خیالت راحت . منم بهت خیلی اعتماد دارم و کل زندگیم رو بهت گفتم و مطمئنم حتی اگه یک روزی از من متنفر هم بشی این ها به کسی نمیگی ٫ منم متقابلا انتظار دارم به کسی نگی . من تمام مگو های زندگیم رو گفتم . بجز یک چیز !
چیزی نگفتم …
گفت : ده پونزده روزه دارم به گفتنش فکر میکنم ولی … یکمی کنجکاو شدم .گفتم چیه ؟ گفت : هیشکی توی زندگیم نمیدونه !
گفتم : مربوط به کیه ؟ گفت : خودم ! گفتم : خب بگو …گفت : اگه بگم آتیش میگیری !
به هر ترتیبی بود ٬ ازش خواستم که بگوید و همه چیز از همان جا به هم ریخت !
نمیدانم دقیقا چند وقت ٬ شاید اولین بار است که نمیدانم دقیقا چند وقت است که یک نفر را دوست دارم
ولی تمام این مدت انتظار چنین چیزی را از او نداشتم .
کوه اعتمادم ریخت !
تمام مدتی که می دیدمش ٬. در ماشینش مینشستم ٬ با او حرف میزدم یک درصد بهش شک نکردم .
و حالا چیزی را گفت که همه چیز را نقض میکرد ! همه چیز را
در تمام مدت هر کس ویژگی منفی ای در مورد پسر ها میگفت من با قیاسش با او نقض اش میکردم . خیالم از خییلی چیزها راحت بود و حالا او با این حرفش باعث شد همه ی امیدهایم ٬ اعتماد هایم زیر سوال برود .
فردایش وقتی داشتم به خوابگاه بر میگشتم ٬ حدود ساعت هفت و نیم غروب ٬ گوشی ام را برداشتم و شماره اش را گرفتم .
اولش خیلی آروم حرف زدم ولی وقتی او حرف زد و عمل خودش را مثبت جلوه داد ٬ ترجیح دادم داد بزنم .
من بودم و خیابان و داد هایم .
آخرش ناله میکردم و ضجه وار میگفتم : من بهت اعتماد کردم ٬ تمام اون مدت بهت اعتماد داشتم
فاصله ی بین عمل بدی که انجام میدادم وبهت میگفتم حداکثر یک روز بود و تو بیش از یک سال و نیمه که به من نگفتی !
هیچی نمیگفت ! یک جا فقط یک متاسفم گفت که ان هم بیشتر سوزوندم ! بیشتر آتیش گرفتم و گفتم : من همیشه خودم را حتی برای فکر کردن به کارهای زشتم هم سرزنش کردم و تو ! چطور این کار رور کردی؟ چطور تونستی؟ اون موقع که این کارو میکردی به من فکر کردی؟ تو که میدونسی من چقدر برام مهمه ؟ چرا گذاشتی الان؟ چرا اون اول به من نگفتی ! تو که میدونسی اگه از همون اول بگی من پس ات میزنم ! چرا گذاشتی وقتی دوستت داشتم بهم گفتی؟

+ دلم گرفت !
++ فکر میکردم “ دروغ” بهم نمیگه!
+++ خدایا من کجا اشتباه کردم ؟
++++ نمیدونم باید چیکار کنم!
+++++ میدونی ٬ احساس میکنم با خط های موازی زندگیم برخورد خواهم کرد…
++++++ دلم برات تنگ شده ! بهت خیلی فکر میکنم

پ ن : اصل عمل هیچ چیز بدی نیست ٬ مهم نگفتنشه ! باید از اول بهم میگفت !

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی