+داستان از آنجا شروع شد که مامان خانوم یکهو جارو برقی را خاموش کرد و گفت :" تمشک ٬میخوام یه چیزی بهت بگم ٬ ممکنه ناراحت بشیا ولی بذار بشی " یکه خوردم . خیال کردم کار اشتباهی کردم و میخواهم یک درس زندگی دیگر پس بدهم...اما داستان ورای این چیزها بود .
گفت :" شریف " به تو دست درازی کرده ؟
چشمانم گرد شد ! گفت : بابات چند روز پیش دوباره بهم گفت . انگار یه ویسی ازت توی گوشی سابقت داشتی که توش گریه میکردی و میگفتی شریف تو چرا اینکارو با ما کردی !
چشمانم گرد تر شد ٬ داشتم وسایل را برای بسته بندی آماده میکردم که متوقف شدم .گفتم : مامان جان من هیچی یادم نمیاد ! کدوم صدا؟ کدوم گوشی؟
مامان گفت : واقعا ؟ بابات میگه این دختر چیزی به ما نمیگه وگرنه یه چیزی بوده و همینه که زندگی شریف اینجوری به گه کشیده شده . قسم بخور که چیزی نبوده ؟ اگه بود که ادم یادش میموند نه؟
گفتم: من که هییچی از اون صدا یادم نمیاد .ولی خب ممکنه ادم یادش بره.مثلا پنج سالگیم رو یادتونه؟
مامان در کمال تعجبم یادش بود . گفت :باباتم به خاطر همون داستان شک کرده ...
اصلا خیال نمیکردم یادش باشد .گفتم : اون داستان برای پنج سالگیم بود ولی من بعد بیست سالگیم یهو یادم افتاد . ادما یه سری چیزا یادشون میره و من همیشه سوالم اینه یه دختر بچه ی پنج ساله چه چیزی واسه تحریک شدن داره ؟
مامان گفت : اون که معتاد بود ! گفتم : اون هجده ٬ تهش بیست سالش بود اون موقع ! معتاد بود ؟ گفت : اره ٬ ما نمیدونستیم .اون موقع اول رفتی به بابات گفتی ٬ بعد بابات منو اوورد گفت بیا گوش بده! خاله اون موقع خونمون بود ٬ منم به خاله گفتم ٬ خاله هم رفته بود به مادر پسره گفته بود ! گفته بود خاک برسرش که به یه بچه رحم نکرد !
در کمال نا باوری خنده ام گرفت ! اینهمه داستان بود و من نمیدانستم . فکر میکردم آن موقع بابا و مامان سر سری از این داستان گذشتند ولی اینجوری ها هم نبود و این تصویر ذهنی همیشه در ذهنشان بوده .
"شریف" آدم مهم زندگی من نیست . سامان میگفت هیز است و من در کودکانه هایم و نوجوانی ام فکر میکردم نباید به فامیل گفت هیز ! یا اینکه فامیل که نمی تواند هیز باشد ! اما بود و هست .
بخواهم خودمانی بگویم ٬ مریض است . یک آدمی که با دیدنت هم تحریک میشود .دیدن که خوب است با تعریف کردن ! با صدا ! در نوجوانی ام او را به خلوت دوستانه ام راه دادم و دوست نزدیکم که از قضا تپل هم بود چشمش را گرفته بود و شبش سعی داشت آمارش را از من بگیرد و اصرار داشت بگوید باید حواسش باشد ٬ زود گول نخورد!
در همان زمان ٬ یک روز به سامان اصرار داشت که برایش یک سی دی رایت کند ٬سامان میگفت به دلیل حجم بالا نمیشود و غیره . من که سرسخت تر بودم گفتم شاید شد و نشستم روی صندلی و تلاش کردم گفتم داره رایت میشه .پشت سرم ایستاده بود ٬ سرم را در دستانش گرفت و رو به بالا چرخاند و لب هایم را محکم بوسید ! خیلی سریع ... شاید آن روزها هیچ نگفتم و پای ذوقش گذاشتم ولی بوسه ی نا به جایی بود .
به قول بچه ها اولین لب های زندگی مان را از آدم های بی شرفی گرفته ایم !
"شریف" خلاف اسمش اصلا شریف نیست . در هجده سالگیش ازدواج کرد ٬ دخترش امسال دانشگاه میرود و او هنوز نیازهای جنسی اش با زنش بر طرف نمیشود !
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی