خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که صبح زیبایش را با تفکرات و لوس بازی بچگانه ام خراب کردم . از شب قبل خیلی گرفته حال به خواب رفته بودم . صبح جواب پیام های شبش را با پوکر فیس دادم.

ساعت پنج و نیم صبح پیام داده بود “ سلام سلام ٬ پاشو پاشو خوابالو جان و استیکر لبخند “ خواندم و جواب ندادم . از هفت گذشته بود که پوکر فیس فرستاد . سلام کردم و نوشتم چی شده ؟ گفت : حالا اصرار دارم حالتو بپرسم ٬ اشکالی داره ؟ گفتم : اخه یک وقتایی اصلا اصرار نداری ! فهمید بی حوصلگی دیشبم تا به امروز در من مانده . تمام تلاشش را کرد که فضا را عوض کند . گفت :بخند …گفتم : هه هه … گفت : یکمی بیشتر … گفتم : هه هه هه … گفت : هه هه هه و … واقعا خنده ام گرفت . گفتم : چسپیدم به تخت ! دست خودم نیست . حس و حال ندارم ! گفت : پاشو مسواک رو بزن ٬ موهاتو شونه کن ٬صبحونه رو بخور ٬ لباس قشنگ هات رو بپوش ٬ دو تا پیس بزن … پیس پیس … بیا بیرون ببینمت … گفتم : ا؟ مگه امروزت خالی شد ؟ نگفته بودی … گفت : الان گفتم . گفتم : چه ساعتی ؟ گفت : هر ساعتی دلبر جان بگه . گفتم : واقعا ؟ گفت : اره عزیزم . گفتم : باشه همین الان … گفت : باشه . کجا ببینمت …

قرار شد من زمان را تعیین کنم . بلند شدم ٬ توی آشپزخانه را گشتم و بعد ازتغییر تایم اداری دیگر خبری از نان گرم صبح نبود . لباس هایم را پوشیدم و خلاف تصور رفتم در صف نان سنگک وایسادم. هنوز افسردگی در نگاهم بود . تصمیم گرفته بودم به مامان بگویم که میخواهم با ع بیرون بروم و کاملا با آگاهی مامان با ع به بیرون بروم . سفره را چیدم و مامان هم به جمع اضافه شد . چایی ریخت و نشست . هنوز چند لقمه نخورده بودم که صدای موبایلم به گوش رسید ٬ صدای زنگ ستاره را با همه متفاوت گذاشته بودم و فهمیدم ستاره است . به سمت اتاق دویدم و حدسم این بود که احتمالا خیابان فاطمی ست و میخواهد بگوید بیا بببینمت … سلام کرد و گفت : خواب که نبودی ؟ گفتم نه بابا بیدارم . گفت : روشن کن بریم امامزاده … گفتم : امامزاده ؟ الان ؟ من دارم صبحانه میخورم ! طول میکشه بیام . گفت : ارایش که نداری ٫لباستو میپوشی میای … خنده ام گرفت ! کمی تعلل کردم ٬ ولی دلم خیلی خواست و یک لحظه به حال زندگی کردن فکر کردم ٬ به خودم ٬ به پیشنهاداتی که نباید الکی رد کرد . قبول کردم .

رفتم آشپزخانه ٬ مامان اصلا به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده ! گفت : ناهار چی بخوریم ؟ کمی اینور و آنور کردم و سفره را جمع کردم و گفتم : من با ستاره میرم امامزاده … سکوت کرد . انگار ناراحت شده بود .

لباس هایم را پوشیدم و موقع خداحافظی گفتم : کاری نداری مامان ؟ گفت : برو بسلامت . خدافظ . صدایش شبیه کسی بود که با خودش منطقی حرف زده بود .

توی راه ولی هنوز هم ناراحت بودم . با خودم گفتم اگه الان با ستاره برم بعد از ظهر دیگه نمیتونم با ع برم بیرون . از طرفی نمیشه همزمان قرار بذارم . پیام دادم که حال و هوام درست و حسابی نیست و میرم امامزاده. ایشالا وسط هفته میبینمت . نیم ساعت بعد جواب داد : سلام ٬ ایشالا ! تعجب کردم … در واقع خراب کردم . گفتم : حالا اگه من بودم کلی گیر میدادم … گفت :وقتی حوصلمو نداری ٬ زوری که نمیشه بببینمت !

فهمیدم چقدر خراب کردم . گفتم : یک ساعت دیگه میتونی بیای امامزاده . قبول کرد .

ستاره میدان تجریش منتظرم وایساده بود . خیلی سرد و ناراحت باهاش حرف زدم هنوز لود نشده بودم . گفت : با یار حرفت شده ؟ مادرش ؟ گفتم : نه بابا … موضوع خودمم ٬ زندگی خودم . خسته ام

رفتیم و چادرها را با وسواس زیر و رو کردیم و من یک کوتاه و سبک اش را برداشتم که پوشیدن و نپوشیدنش خیلی اذیت ام نکند آن هم دوازده ظهر در آن گرما !

بعد از زیارت و دعا با ستاره نشستیم و حرف زدیم . کلی حرف . گفتم : ع هم میاد . گفت :بهش بگو منم هستم !و اینجا گند قضیه در آمد . ع وقتی فهمید ستاره هست ٬ گفت نمیام . با ایشون باش که زودتر از شما وقت گرفتن ! پس فقط حوصله ی منو نداشتی ! کاملا خراب کردم …

با هزار دردسر راضی شد بیاید . زنگ زد و گفت : نمیخواد دوستت رو رد کنی ٬ بذار بمونه .ستاره قرار بود ساعت سه به کرج برود . و ع میدانست . خلاصه این رفت و برگشت ع ٬ باعث شد ساعت ۱۲:۵۰ دقیقه ع به جمع ما بپیوندد . اذان که گفت ٬ نماز را خواندیم . و سوار ماشین شدیم و در راه ستاره از نتورک حرف زد . ع گوش داد و سوال پرسید . هر از چند گاهی شوخی هم چاشنی اش میکرد و من بیشتر اوقات با شیب ملایم رو به صورتش نگاه میکردم . دلم آنقدر برایش تنگ شده بود که چهره اش برایم خیلی جدید بود . دلم برایش خیلی ضعف میرفت .آن زمان هم که نگاهش نمیکردم ٬ پیچ و تاب درختان در هم تنیده شده ی ولیعصر را می دیدم . در ترافیک ساعت را نگاه میکردم که چقدر زود از ۲ گذشت !

در نهایت ستاره را ایستگاه مترو پیاده کردیم موقع خدافظی ع از جانب خودش و من از ستاره عذر خواهی کرد …

نزدیک ساعت ۲:۴۰ دقیقه بود . ستاره که پیاده شد اولین جمله ایی که گفت این بود :این چه کاری بود کردی ؟ دلخورم ازت … دستم را روی صورتم گذاشتم و گفتم : من رو نگاه نکن … منو شطرنجی کن …

به خواست من بالای میدان فاطمی در یک کوچه نگه داشت . خیلی مغرور بودم که بخواهم به صراحت معذرت خواهی کنم . اعتراف میکنم که برای معذرت خواهی کم گذاشتم .خیلی هم کم گذاشتم . در بیست دقیقه وقت داشتم حرف بزنم . پراکنده حرف زدم . از خودمان و مشکلاتمان . با صراحت رو به من گفت : اگه امروز بار اخر باشه که ببینیم ٬ چی میگی بهم ؟ گفتم : نمیدونم ! چی تو ذهنته ؟

گفت :ما به اندازه ی کافی به شناخت رسیدیم …دیگه بیشتر از این نمیتونیم به همین روند پیش بریم . من با مامانم حرف میزنم ٬ اگه شد که هییچی ٬ اگه نشد دیگه نمیام ببینمت !

شکه نشدم ولی بغضم گرفت! با گوشه ی شالم ور رفتم و گفتم : نه این بار اخر نیست … نمیشه اینجوری که . قول بده ٬ قول بده یه بار دیگه هم بیای … گفت :دیرم شده تمشک …گفتم : بگو … قول بده. قول بدههههه . قول ندی پیاده نمیشم…

به زور ازش قول گرفتم .که دلم ارام بگیرد .

به خانه که آمدم ٬ لباسم را عوض کردم و رفتم دوش گرفتم بلکه کمی سرحال شوم . دنیا روی سرم انگار سنگینی میکرد . گوشی ام را چک کردم دیدم ع پیام داده رسیدی خونه؟ انتظار نداشتم . خوشحال نوشتم : اره عزیزم .رسیدم. اینکه هنوز به این فکر میکرد خیلی برایم قشنگ بود . روی تختم ول شدم . گشنه بودم ولی نا نداشتم .

عصر با مامان حرف زدم ٬ حرف های همیشگی با عمق بیشتر … دلبسته اش نشو … من میگم نرو ببینش واسه همینه . اگه واقعا میخوواستین ازدواج کنین که مخالفتی نبود . اون الان مامانش راضی نیست . شاید منم بودم برای پسرم اینکار نمیکردم و راضی نمیشدم .شاید واقعا حق داره . تو نباید بهش دل ببندی . تو زندگی داری . اون میره خیلی راحت با یکی دیگه . همین مامانش رو دیدی میره یکی دیگه رو میاره واسش ٬ مگه فلانی نبود ٫دختره رو ول کرد رفت زن گرفت ! ندیدی مگه ؟

همین جوری یک سره حرف زد . گفتم : دوست دارم ببینمش ! نمیفهمید ! یا خودش را به آن راه میزد . احتمالا ماها را درک نمیکرد …

با بغض از اتاقش رفتم و روی تختم ول شدم و اشکم سرازیر شد . ان لحظه احساس کردم پدرم چقدر بیشتر احساساتم را درک کرد و معنی گریه و بغضم را بیشتر فهمید و به من بیشتر حق داد .

اشک ریختم … اشک هایم صورتم را گرم میکردند و توی نوت گوشی ام نوشتم ! متنی کوتاه که ناامیدی داشت . بغض داشت …استیصال داشت …

شب بود که با بغض با علی حرف زدم . گفت : به کل نا امید شدی یعنی ؟ گفتم : اره دیگه نمیکشم !

گفت :تو هم با متن هات برای من دلبری میکنی….با تعجب گفتم دلبری ؟ گفت اره ! ناراحت میشم باهات …

وسط مکالمه نمیدانم چرا یکهو جان گرفتم و گفتم : ولی با همه ی این اوصاف من مطمئنم که تو میتونی مامانت رو راضی کنی . واسه اینکه خیلی حرفت برو داره …کلی حرف انرژی بخش در این باره زدم که تو میتونی و…

شب ساعت ۱۰ بود که پیام دادم . سریع جواب داد . پسر دایی اش خانه شان بود . فردا میخواستند به تبریز بروند .گفت : من نباید میومدم . خرمگس معرکه ! بودم … بهم برخورد … گفتم : خیلی خلی … باور نمیکرد . میگفت از این حرفای کلیشه ایی . ا

نمیدانم چه شد که گفت : تو بداخلاقی ! امروزم اون حرکتت جلوی دوستت خیلی بد بود !

فهمیدم که کلا امروز را به گند کشیده ام … امروز یک دختر بی فکر با کارهای بی فکرانه بودم

غصه خوردم …

ناراحت شدم که خیلی راحت میشود ادم ها را از خود رنجاند

روزشان را خراب کرد

دلشان را لکه دار کرد … خیلی خودم را دعوا کردم … دلم میخواستش … بیشتر از همیشه …

  • دستم درد میکند . انگشتانم … دلم هم گرفته … میخواستم نا امید شوم ولی دوباره نشد …
  • چه کنم با دل خود ؟

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی