جمعه اول تیر ماه بود ….
ساعت ۸ صبح فکر اینکه نکند خواب بماند باعث شد به علی پیام دهم و بعدش زنگ بزنم … خواب بود !
همین که بیدار شد٬ خیالم راحت شد و خوابیدم . ساعت ۱۰ صبح با چشمانی باز شده و نشده گوشی ام را چک کردم هم زنگ زده بود هم پیام داده بود. هم خوابم می آمد هم باید بالش و پتویم را جمع میکردم… طبق گفته ها بین ۱۱:۳۰ تا ۱۲ می آمد . اما این موضوع با زنگ زدنم به علی کاملا تغییر کرد . جاده تا به نیمه ترافیک سنگین داشت و طبق تخمین های جدید حدود ساعت ۲:۳۰ میرسید…
وسایل هایم را کاملا جمع کردم و دراز کشیدم . نه خوابم میبرد نه میتوانستم بشینم . کمی استرس داشتم . که بقول بچه ها در ثانیه ایی که میدیدمش همه اش از بین میرفت . ساعت ۲:۱۵ به نوشهر رسید و زنگ زد که برود مسجد نماز را بخواند .
ساعت ۳ ظهر بود که با نوشهر خداحافظی کردیم .و به سمت چالوس رفتیم . کمی از جاده و شلوغی و راه حرف زدیم …از همان ابتدا گفت : رستوران همسفر رو دیدی بگو نگه دارم اونجا ناهار بخوریم . اولین سفر مجردی دونفره ی ما اغاز شد
مثل همیشه گفتم : داشبورد رو بازکنم ؟ و دستم رو به سمت داشبورد بردم ! گفت : باز شروع کرد ! نمیدونم چرا گیر دادی به داشبورد ! چیزی هم توش ندارما ولی … باز کردم و مثل بچه های شیطون و فضول زیر و رویش کردم . یک سری کاغذ و تافت و اسپری و برس پیچ و اینها بود…
گفتم : ببین من خوشم میاد ٬ یکی داشبورد رو باز کنم ببینم چی توشه یکی کیف پول ! یا مثلا جیب !
یک مرضی ست در من که واقعا از این کار لذت میبرم …گفت :مثل خواهرمی ٬ اونم اینکارو میکنه و کیف پول رو …..خواست ادامه بده که گفتم : نه منظورم پول هاش نبود ! کاری به پول هاش ندارم ! دستم رو بردم عقب که از کیفم کیف پولم رو در بیارم و برایش مثال بزنم که در کیف پول من بجز پول چیزهای دیگری هم هست .که گفت : اون پشت یه پلاستیک هم هست اونم بردار ! هیچ فکرش هم نمیکردم چه چیزی ست . برش داشتم و داخلش را دیدم ! برایم کادو خریده بود …در حین اینکه بازش میکردم شکست نفسی میکرد که من نمیدونم خوبه یا نه و نمیدونم خوشت میاد یا نه و فلان شد و بهمان … من ولی تقریبا نمیشنیدم … و به این فکر کردم که از کجا فهمید من عطر خیلی دوست دارم ! از طرف دیگر حس شرمندگی هم داشتم . یک حس دین شدید! بوی ملایم خوبی داشت . روی دستم زدم و این بو ٬ بوی اولین روز تابستانمان شد .
میان حرفهایش فهمیدم از مکالمه ی اخیرمان فهمیدده که عطر خیلی دوست دارم . همان شب که پرسیدم :علی تو چی دوست داری ٬ من نمیدونم واقعا علایق تو چیه ؟! عطر دوست نداری ؟ گفت : نه !!! گفتم : واقعاااا! من عاشق بوی ادکلن و عطرم … اینکه به این موضوع توجه کرده بود کلی حس خوب بهم داد .
این چند روز اخیر انقدر درمورد خودمان فکر کرده بودم که بدانم چه چیزهایی دغدغه اند و بخواهم حرف زنم .از خانواده ام حرف زدم ! از فامیل هایمان . از بالا و پایین هایمان و صمیمیت ها و نسبت ها . چه پدری و چه مادری …
رستوران همسفر را دیدیم و کنار زدیم . در تراس و مشرف به رودخانه نشستیم .یک تجربه ی ناهار دونفره در چالوس . انگار این جمله واقعا درسته که همه ی خاطرات یک طرف خاطرات شمال یک طرف .
....
در ماشین هر از چند گاهی نگاهش میکردم . نگاهی که به قول معروف سنگین بود . دلم برایش ضعف میرفت .و گاه باور لحظه ی با هم بودنمان برایم سخت میشد . این نگاه های معنی دار مدتی بود با من بود . حرفهایم را در قالب نگاه سنگین میزدم .
به تونل ها که رسیدیم شیشه را کامل پایین دادم و گفتم : یه حرکت بی فرهنگی کنم ؟ گفت : چی ؟ بوق ؟ گفتم : جیغ بزنم ! گفت : بزن … سرم را بیرون اوردم و جیغ کشیدم ٬ بنفش نبود ولی حس خالی شدن خوبی درش رخنه کرده بود. گفت : میدونی مردها نمیتونن جیغ بکشن ؟ ادای جیغ را در اوورد و گفت ببین نمیشه ! گفتم : ا؟ خب یه چیز دیگه بگو … داد بزن … تونل بعدی سرم رو بردم بیرون و داد زدم : دووسش دارررررررم…
صدای جیغ و سوت بقیه ی ماشین ها هم با صدای من قاطی شده بود … تازه حالم خوب شده بود …موهایم باز بود و سرم را که بیرون میبردم افشان تر میشد .و این حس خوبی بود ٬ سرشار از حس زندگی…تونل بعدی سرش رو برد بیرون و گفت : آی لاو یوووووو ! خنده ام گرفت ٬گفتم : فارسی بگو ….گفت : دوستت دارمممممممم…تا چندین تونل بعد هم همین منوال ادامه داشت ٬ صداهای مختلف و جیغ و جملات دیگر…
که وقتی به اخر رسیدیم دیگر صدایی برایم نمانده بود و نایی هم نبود …
یک جایی نگه داشت که چایی بگیرد ٬ کل مسیر خودش را کنترل کرده بود که نخورد ٬ میدانست چای خورد نیستم . گفت : تو چی میخوری ؟ چایی ؟ قهوه ؟ نسکافه ؟ نوشیدنی ؟ نگاهش کردم و گفتم :هیچی ! گفت نمیشه که یه چیزی بگو ٬ بدو بدو بدو … گفتم : منم چایی میخورم … با تعجب گفت : واقعا؟ گفتم : اره …
چایی را گرفت و از ماشین پیاده شدم . نسیم خنکی می امد و بر زیبایی بی نظیر جاده چالوس می افزود . گفت : پسره خیلی باحال بود ٬ بهش گفتم دو تا چایی مشت بهمون بده ٬ اخر سر زد پشتت گفت بیا داداش !
لیوان را گرفتم و روی صندوق عقب گذاشتم ٬ گفتم بشینم روی صندوق ؟ گفت : اره بابا بشین …فقط چطوری میخوای بری بالا؟ :))) گفتم : بزار اقایون رد شن میرم ! هنوز چند دقیقه ایی از نشستنم نگذشته بود که پسرک چایی فروش از ان ور جاده به سمت مان امد . نگاهم نکرد و شروع کرد به صحبت کردن با علی . گفت : اقا اینجا نیاستین ! اینجا (اشاره به خانه ایی که جلویش پارک کرده بودیم کرد ) صاحبش خیلی موجیه ! توی حنگ بوده٬ حساسه ٬ بیشترم روی خانوما حساسه ٬ میاد یه چیزی بهتون میگه ! گفتم : آها ! علی منو میگه ! داره غیر مستقیم به شئونات اسلامی اشاره میکنه و خندیدم . پسرک خندید . علی خندید و گفت : میگم رعایت کن واسه همینه! موهایم که باز بود از پشت شالم بیرون زده بود و روی صندوق هم نشسته بودم شاید توازن اسلام را خیلی برهم زده بودم !!!
علی کمی با پسرک گفت و گو کرد و چایی را خوردیم و خداحافظی کردیم. کسی هم نیامد …
در راه درباره ی زندگی دونفره مان حرف زدیم . در مورد حسی که بیشتر و بیشتر میشد …در مورد رعایت کردن هایمان .علی خیلی قشنگ
گفت : هم من هم تو خیلی چیزا رو رعایت میکنیم . حواسمون هست و خیلی کارهایی که خیلی ها انجام میدن و ماها انجام نمیدیم . خودمون رو کنترل میکنیم و خیلی جاها حتی برامون خیلی سخته . از طرف دیگه در قید و بند خانواده هم هستیم . یعنی نظر اونها خیلی برامون مهمه . حالا تو فکر کن توی این شرابط بزنه و ماها نتونیم به هم برسیم ٬ خیلی اذیت میشیم . خیلی … کلی اتفاق میوفته برامون . برای خود خودمون …
گفتم :اره واقعا . انگار که توی دهه مامان و باباهامون زندگی میکنیم … گفت : نه بابا ! باز بابای من توی دوره ی خودش شیطونی هاشو کرده . من که ….
بحثمان به مسايل جنسی هم رسید اما نه خیلی بی پرده که خود من هم دوست نداشتم خیلی با صراحت در اینباره حرف بزنم . اما نظرات علی در مورد سوال های من چیزی فرای تصور من بود . علی هم خوابگی با یک نفر را یک اشتباه میپنداشت اما نه یک اشتباهی که با دانشتن اش طرف را کنار بگذاری . میگفت : من درک میکنم که ادم ممکنه توی شرایطی ٬ وسوسه بشه و با یکی رابطه داشته باشه . اینکه هر شب با یکی باشه فرق داره اصلا قابل قببول نیست . اما میدونی شرایط اقتصادی و اجتماعی ما جوری پیش رفته که اون طرف تنها مقصر نیست که این راهو انتخاب میکنه . و ما نمیتونیم اینجوری قضاوتش کنیم . من اگه با یک نفر بخوام باشم و بدونم که قبلا با کسی رابطه داشته به شرطی که به احساسش لطمه نخورده باشه و من نخوام که ترمیم کنم و همش به فکر این باشم که مرهم بزارم و اینها ٬ برام مهم نیست . تازه قشنگیش به اینه که یک بار شکست خورده و دوباره وایساده …
راستش با نظرش موافق نبودم اما به نظرش احترام گذاشتم . گفتم : علی ٬ ولی تو به من راستش رو نگو ! من خودم دوست ندارم بدونم که قبل من طرف با چند نفر دیگه بوده ! تو به این اعتقاد نداری کسی که انقدر خودش رو نگه داشته و هیچ رابطه ایی نداشته لایق اینه که با کسی باشه که مثل خودش بوده ؟
گفت : نه ! یعنی اره درسته ها ولی خب نه همیشه اینجوری نیست و گاهی ادم وسوسه میشه . حالا اینها رو میگم ٬ ولی من تا حالا با کسی رابطه نداشتم . فکرم نمیکنم که دیگه از این سن به بعد داشته باشم . البته به قول تو همه چی ممکنه ! ادم نمیتونه همه چیو در مورد خودش صد در صد بگه . اما خداییش تا حالا با کسی نخوابیدم . وسوسه شدم ٬ چرا دروغ بگم ٬ شرایط ش هم فراهم بوده اما اینکارو نکردم . توی موقعیت ش بودم ولی .. .نگاهش کردم و گفتم : یعنی چی ؟ توی موقعیت یعنی رفتی تا ااااا
گفت : نه بخدا … نه نه … منظورم این نبود ! حالا بیا و درستش کن . تا حالا تجربه نکردم به جان خودم…
+ همچنان ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: آراد زارعی