خرید بک لینک

درباره سایت

+۵۲

امکانات وب

داستان از آنجا شروع شد که ترم بهمن ماه من با خستگی زیاد به پایان رسید . از اواسط امتحانات بود که علی پیشنهاد داد دنبالم بیاید و باهم برگردیم . در وهله ی اول به هزاران دلیل قبول نکردم ولی بعد از مشورت با دوستانم و شنیدم نظراتشان خیلی هوایی شدم و در نهایت قرار بر این شد که ۳۰ ام خرداد با علی به تهران برگردم .

علی انقدر درگیر کار و بارش بود که تا دقیقه ی نود به آمدنش باور نداشتم . حتی گاهی از تصور این موضوع به سردی حرفهایش را گوش میدادم . میفهمید و ناراحت میشد . بعد دوباره انرژی میگرفتم و فکر میکردم که چرا باید انقدر سخت بگیرم وبه قولی گیر دهم . خیلی زود از دلش در می اوردم . به هر جهت علی هم سرکار میرفت و یکسره کار میکرد برای خودمان .

بد قضیه آنجا بود که سی ام خرداد برایش کاری پیش امد و من در اوج نااراحتی گفتم : من خودم فردا برمیگردم …ناراحت بود از اینکه زمانش دست خودش نیست . انقدری ناراحت بود که حتی نمیتوانست حرف بزند . در اتاق انتن نمیداد و قطع شد .زانوهایم را بغل کردم و ناراحت بودم ٬ بعد از سه دقیقه زنگ زد ٬ امد حرف بزند گفتم : تو قطع کردی ؟ گفت نه ! من فکر کردم تو قطع. کردی ! گفتم نه … خداروشکر سوتفاهمم ذهنی هر دومان برطرف شد . گفت : من جمعه میخواستم برم عروسی مشهد٬ نمیرم ! میام پیش تو … صدایش عوض شده بود ٬ خوشحالی در صدایش موج میزد . خنده ام گرفته بود . اما دوست نداشتم عروسی دوست صمیمی اش را از دست بدهد . اما در همه ی بالا و پایین هایمان تنها همین جمعه بود که میماند…

ساعت ۱۱ شب زنگ زد و ساعت حرکت اش را با من هماهنگ کرد . گفتم : زود بخواب که خوابت نبره توی راه . بچه ها گفتن : فردا شلوغه ٬ جمعه اس همه میان شمال …در نهایت قرار شد ساعت ۸ صبح حرکت کند .

تا ساعت ۳ نصفه شب با بچه بیدار بودیم و کلی خندیدم .با کمی استرس خوابیدم و ساعت ۶ صبح ناخوداگاه از خواب بیدار شدم . خواب منقطعی داشتم که یک جور ناراحتی خیال برایم داشت .

+ادامه دارد ....

برچسب: نویسنده: آراد زارعی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 23:22

صفحه بندی